سيد مرتضى مجتهدى سيستانى (مترجم: ظريف)
69
منتخب الصحيفة الرضوية (منتخب صحيفه رضويه) (فارسى)
مىفرماييد او را به خدمت شما بياوريم . فرمود : مانعى ندارد . او را آوردند و حضرت با لغت سندى با او سخن گفتند و در امر توحيد و رسالت با او احتجاج نمودند تا اينكه مرد سندى شهادت به وحدانيّت خدا و رسالت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم داده ، زُنّار خود را پاره كرد . امام رضا عليه السلام به مردم فرمود : اكنون به آنچه محمّد بن فضل مىگفت ايمان آورديد ؟ مردم گفتند : بلكه مقام شما بيش از آنچه محمّد گفته بود بر ما ثابت شد و همچنين محمّد به ما گفت كه شما را به سرزمين خراسان مىبرند ، آيا اينهم درست است ؟ ! امام رضا عليه السلام فرمود : بلى درست است . همه اقرار به امامت ايشان نمودند و متفرّق شدند . ابر رحمت بر مزرعهء دلهاى مردم بصره باريده و حجّت بر همگان تمام شده بود . خورشيد هم انوار خويش را به آرامى جمع مىكرد و مىرفت . مردم بصره شب را با تشرّف به خدمت حضرت ثامن الحجج عليه السلام به پايان رسانيدند . شد روشن از فروغ سحر طارم كبود * نقّاش صبح رنگ شب از آسمان زدود بگريخت از شرارهء مشرق غبار شب * چون از لهيب شعلهء آتش غبار دود و بالاخره شب وصال گذشت و روز فراق رسيد و امام از همه خداحافظى نمودند و رفتند . محمّد بن فضل مىگويد : من به مشايعت آن حضرت رفتم . در بين راه به جايى رسيديم كه امام رضا عليه السلام از راه خارج شدند و چهار ركعت نماز خواندند و فرمودند : اى محمّد ؛ چشمان خود را ببند . اطاعت كردم . فرمودند : چشمانت را باز كن . باز كردم ، خود را در بصره درب منزلم ديدم و حضرت رضا عليه السلام از نظرم ناپديد شدند . آن حضرت به من دستور داده بودند كه به كوفه بروم و به شيعيان خبر دهم كه امام هشتم به كوفه تشريف مىآورند و به منزل حَفْص بن عُمَير تشريف مىبرند . من به وظيفهء خود عمل كردم و آن حضرت تشريف آوردند و امر فرمودند